• شهر صنعتی رشت
  • اخبار

سکوتی که از سرودها بلندتر است/ روایتی زیبا از جلوه های ایثار فعالان سنگر تولید و خودکفایی

یکشنبه ۱۶ام شهریور ۱۴۰۴
مدیر
دومین کنگره هشت‌هزار شهید گیلانی، پس از ده سال، دوباره شهرم را به رنگ پرچم‌ها و قاب‌عکس‌ها آراسته کرد، همه جا عطر شهدا پیچیده.
دومین کنگره هشت‌هزار شهید گیلانی، پس از ده سال، دوباره شهرم را به رنگ پرچم‌ها و قاب‌عکس‌ها آراسته کرد، همه جا عطر شهدا پیچیده. اوایل ورودی باغ موزه دفاع مقدس، وارد نمایشگاه می‌شوم، راهروها از رفت‌وآمد و نور و صدا پُر است، از بعضی غرفه‌ها عکس می‌گیرم. جلوتر میروم، انتهای راهرو، هیاهوی سرودِ بچه‌ها، غرفه بسیج دانش آموزی را پر کرده؛ دانش‌آموزانی که با همان سن‌وسال کم، چنان با شوق می‌خوانند که گوی همه تماشاگران را به سرزندگی دعوت می کنند، برق امید در نگاهشان مثل طلوعی روشن است.
درست همان‌جایی که صداها به اوج رسیده‌اند، ناگهان سکوتی عمیق، مثل دریچه‌ای دیگر، پیشِ رویم باز می‌شود، سر می چرخانم و خیره به سه غرفه‌ی منتهی‌الیه راهرو میمانم، متعلق به بسیج کارگری است، در سکوت‌اند؛ خاموش، اما بیدار. مسئول غرفه دمِ در ایستاده، بی‌هیاهو، که اگر رهگذری پرسشی داشت، راهنمایی بنماید. قدم‌هایم در همانجا محکم می ایستد.
لباس کارگری که آنجاست، مرا میخکوب می‌کند. یک لحظه، بوی عرق شرافتمندانه بلند می‌شود، بوی روغن ماشین آلات در دل کارخانه، بوی نان تازه‌ی تنور، بوی برنج های رسیده‌ی شالیزار که وسط گرمای سوزان تابستان، برای کارگران، شربتِ خنکِ آبلیمو می بردم، در دلم زنده می شود و بی‌آنکه بخواهم، یاد پدر می‌افتم، باید کارگرزاده باشی تا حال مرا بفهمی.
ارزش کارگر، ارزش حیات جامعه
به فرموده‌ی مقام معظم رهبری: «ارزش کارگر، ارزش حیات جامعه است، ارزش زندگی مردم است.» چرخ اقتصاد با دستان توانمند و تلاشِ بی‌وقفه‌ی آنان می‌چرخد و بااین‌همه، انگار همیشه در نهایتِ مظلومیت، در حاشیه مانده‌اند؛ گمنام، اما پرثمر، بی ادعا سرگرمِ کارِ خویش، که «نتیجه» مهم است نه «نام».
دستِ کارگر بوسیدنی است
گردن کج می‌کنم و نگاهم گرم نگاهِ شهیدان کارگر می شود از شهید برونسی تا شهید گیلانی که عکسش آنجا بود و من نمی شناختمش، لحظاتی خیره می مانم؛ چیزی قلبم را چنگ می‌زند، آنان نه‌فقط در حیات خود، مظلومانه و گمنام زیستند، که پس از شهادت نیز آن‌گونه که باید، آوازه نیافتند. بی‌اختیار زیر لب می‌گویم: «یا سریع‌الرّضا…» مردانی راضی به قسمت، که هرگز از سختی‌های معاش شکوه ای نداشتند. دوباره صورتِ پدرم از برابرِ چشمم می‌گذرد، کاش اینجا بود تا به سفارش پیامبر اکرم(ص) عمل می‌کردم که «دستِ کارگر بوسیدنی است.»آری با تمام وجودم، دستان تَرَک خورده بابا را می بوسیدم، دستانی که تَرَک خورده تا زندگی مان تَرَک نخورد.
و من وقدر این روایت را دوست دارم؛ انس بن مالک گوید: موقعی که رسول‌اکرم صلی‌الله علیه و آله از جنگ تبوک مراجعت می کرد سعد انصاری به استقبال آمد. حضرت با او مصافحه کرد، و دست سعد را زبر و خشن دید، فرمود: چه صدمه و آسیبی به دستت رسیده است عرض کرد: یا رسول الله من با وسایل کشاورزی کار می‌کنم و درآمدم را خرج معاش خانواده ام می‌نمایم. رسول الله صلی الله علیه و آله دست او را بوسید و فرمود: این دستی است که آتش با آن تماس ندارد. «تاریخ بغداد، جلد ‏۷، صفحه ۳۵۳»
دست گفتم، چه دستانی! تا کنون دستِ کارگر را از نزدیک دیده‌اید؟ هر ترک و شیار عمیق و زبری پوست، فصلِ جداگانه‌ای از داستانِ عاشقانه‌ی زیستن است. بچه که بودم، صبح‌های جمعه که پدر خانه بود، نانِ گرم می‌گرفت، خودش چای دم می‌کرد و من و ۲ خواهر کوچک ترم را کنار هم می‌نشاند. یک دستش شانه بود که از فرق سر تا نوک موهایم می‌کشید و با دست دیگر، موهایم را نوازش می‌کرد، گاهی موهای نازکم به شکاف‌های ترک‌خورده‌ی انگشتانِ بابا گیر می‌کرد و تکه‌ای از تار مو می‌گسست؛ اما چیزی نمی‌گفتم، همان دردِ کوچک، برای من روایتِ بزرگی از محبتِ پدر و دختری بود.هنوز هم وقتی دست‌های بابا را می‌بوسم و با لبخند بگویم: «چقدر این دست‌هایی که شبیهِ کویرِ بی‌آب و علف‌اند را دوست دارم؛ چون روییده‌گاهِ نانِ حلال‌اند.»
پرچمداران اقتصاد مقاومتی
آقایی که کنار غرفه کارگری ایستاده بود با لحنی محترمانه می‌گوید: «دخترم، اگر سوالی دارید، راهنمایی‌تان کنم.» برمی‌گردم تا چهره شان را ببینم، سرهنگ عباس اسکندری بود و خودش را کامل معرفی می‌کند: «عباس اسکندری هستم؛ مسئول سازمان بسیج کارگری و کارخانجات سپاه قدس استان گیلان.»گوشی را آماده ضبط صدا می کنم و می گویم: «لطفاً در مورد غرفه ها توضیح بدید.»سرهنگ اسکندری سری به نشانه موافقت تکان می دهد و بعد از گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع می کند: «به مناسبتِ دومین کنگره ۸۰۰۰ شهید استان گیلان، در نمایشگاهِ “پرچمداران اقتصاد مقاومتی” حضور داریم که توسط همین سازمان دایر شده است.»
کارگر، ستون فقرات تولید است
آقای اسکندری اشاره می‌کند به غرفه‌ی نخست: «غرفه‌ی فرهنگِ کار و تلاش که بنا به فرمایش رهبر معظم انقلاب؛ «کارگر ستون فقراتِ تولید است.» و بعد ادامه می دهد: «در زمان دفاع مقدس، کارگران هم مثل سایر اقشار جامعه، هرچه در توان داشتند برای حفاظت از کیان میهن اسلامی آوردند که البته شاخص‌ترین اقدام‌شان راه‌اندازی کاروانِ کمک‌رسانیِ ۱۵۰۰ کامیونیِ کارخانجات به جبهه‌های دفاع مقدس بود.» صدایش آرام اما استوار است: «جنگ همینطور ادامه یافت؛ آن جنگِ سخت در روزگار دفاع مقدس، اکنون به جنگِ اقتصادی بدل شد و رزمندگانِ دیروز، رزمندگانِ جبهه‌ی اقتصاد شدند. نمادِ کارگر، نمادِ رزمنده‌ی جبهه‌ی اقتصادی است، اگر روزگاری در همین استان، سردار شهید حسین املاکی با روحیه‌ی ایثارگری‌اش در تاریخ ماندگار شد، امروز رزمندگانِ جبهه‌ی اقتصادی ما هم در لباس‌های تولیدی، با ایثار و مجاهدت های خود، راه همان شهدا را ادامه می دهند.»
نگاهش را به سمتِ عکس‌هایی می‌اندازد که مردانی با لباس کار در کنار دستگاه‌ها ایستاده‌اند و می گوید: «کارگران هرجا حرف از جهاد و مبارزه می‌شود، داوطلبانه در میدان مشارکت می‌کنند؛ بی‌آنکه مزد بخواهند؛ برای حل بخشی از مشکلاتِ جامعه‌ی تولید، با تمام توان ایثار می‌کنند، سال‌هاست در کنار سایر اقشار، پا به پا آمده‌اند، همه سرمایه‌ی کارگر جان و توانش است؛ اما داشته‌ایم کارگرانی که از حقوق و دستمزد ناچیزشان هم گذشتند و نذرِ شهدا کردند.»
قدم می‌زنیم تا غرفه‌ی دوم. نقشه‌ی گیلان، در قلب دیوار مُهر شده و نامِ کارخانجات، بر جانِ دیوار نشسته. آقای اسکندری با دست به نام و نشانِ کارخانه ها اشاره میکند و می گوید: «غرفه‌ی دوم، پرچمدارانِ اقتصاد مقاومتی است؛ حاصلِ رنج و تلاشِ کارگران، به صورتِ تولیدات کارخانجات استان که هرکدام سهمی در رفعِ نیازها و کاستن از وابستگی داشته‌اند؛ همه اینها پرچمدارانِ تولید ملی‌اند و در تولید ملی، سهم به‌سزایی دارند، کارخانجاتی که هرکدام در این جغرافیای سبز، سهمِ خود را ادا کرده‌اند و بسیاری از محصولاتی که روزی وارد استان و کشور می‌شد، امروز به دستِ همین دستانِ توانمند، بومی‌سازی و تولید می‌شود.»
غرفه ایثار و شهادت
صدای سرودِ بچه‌ها هنوز از دور می‌آید، اما اینجا، صدای ماشین‌ها و چکش‌ها و شیفت‌های شبانه در سکوتِ قاب‌ها شنیده می‌شود؛ انگار هر محصول، حدیثی است از بی‌خوابیِ کارگری که چراغِ کارخانه را خاموش نگذاشته است.
و اما غرفه‌ی سوم، آقای اسکندری می‌ایستد، رنگِ صدایش حزنِ باوقاری می‌گیرد، ادامه می دهد: « این غرفه‌ی ایثار و شهادت است، اینجا مزین به نام ۴۱۸ شهیدِ کارگرِ استان گیلان است که از میانِ ۱۴ هزار شهیدِ کارگرِ کشور، سهمِ گیلان ۴۱۸ نفر است. جامعه‌ی کار و تولید این استان، میراث‌دارِ همین ۴۱۸ شهیدِ کارگریِ عظیم‌الشأن است؛ مردانی که در اوجِ کمالِ کارگری، در فرهنگِ ایثار و شهادت، جلوه‌نمایی کردند.» عکس شهید را عمیق تر می نگرم، نام‌ این شهدا روی آینه‌ی دلِ آدم خط می‌کشند.
از کتاب در حجمی که روی میز بود سوال میپرسم و آقای عباسی توضیح می دهد: «الحمدلله توفیق داشتیم کتاب ۴۱۸ شهیدِ کارگرِ استان گیلان را که از سوی سازمان بسیج کارگران و کارخانجات استان تهیه و تدوین شده را به عنوان “یاورانِ ولایت” چاپ کنیم تا زندگینامه‌ی این ۴۱۸ شهیدِ کارگر، در قالب همین کتاب به دستِ مردم برسانیم.»
کاروان ۱۵۰۰ کامیونی گیلانی ها به جبهه
سکوت می‌کنم و در ذهنم، آن کاروانِ ۱۵۰۰ کامیونی را که از دلِ خیابان‌های مه‌آلودِ گیلان می‌گذرد و بوق‌ها، پرچم‌ها، جعبه‌های مهمات و آذوقه و مردانی که پشتِ فرمان‌ها نشسته‌اند را تجسم می کنم، شاید یکی‌شان پدری باشد که جمعه‌ها نانِ تازه می‌گیرد، چای دم می‌کند، با یک دست مو شانه می‌زند و با دستِ دیگر، مهربانی را به روح و جان دخترش منقل میکند.‌ فکر می‌کنم به رزمندگانِ جبهه‌ی اقتصاد که امروز، لباسِ کار بر تن، در کنارِ دستگاه‌های پرس و خطوطِ مونتاژ و آزمایشگاه‌های کیفیت، همان جنگ را ادامه می‌دهند؛ جنگی که با اخلاص رزمندگانش، برکت میگیرد و با نتیجه‌ای روشن خاتمه می‌یابد تا چراغِ خانه‌ها خاموش نشود و چرخِ کارخانه‌ها بایستادنی نباشد.
نمایشِ بی‌هیاهویِ حقیقت
نگاهم را از تصاویر شهدایی که در غرفه بودند بر می دارم، رو میکنم به سمت سرهنگ عباس اسکندری و می‌گویم: «این سه غرفه، بیشتر از یک نمایشگاه است؛ انگار راهی‌ست از گذشته تا امروز.» او لبخند می‌زند؛ لبخندی که هم تواضعِ کارگرانه دارد و هم صلابتِ رزم. «نمایشِ بی‌هیاهویِ حقیقت»، تعبیری‌ست که از دهانم می‌پرد. و حقیقت چیست؟ این‌که رزمندگانِ دیروز، امروز هم هستند؛ فقط لباسشان عوض شده است، دیروز خاکِ جبهه بر شانه‌هایشان بود، امروز غبارِ کارگاه و عطرِ روغن‌موتور، دیروز کامیون‌ها را به سمتِ مرزها و خط مقدم جبهه می‌راندند، امروز خطِ تولید را به سمتِ خودکفایی.
از غرفه‌ها فاصله می‌گیرم و دوباره صدای سرودِ بچه‌ها بلند می‌شود؛ همان‌ها که آینده را می‌خوانند، نه فقط آهنگ را. و در دلِ من، سکوتِ سه غرفه‌ی کارگری، از هر سرودی بلندتر است، می‌دانم که نام‌ها اگرچه کوچک نوشته شده‌اند و قاب‌ها ساده‌اند، اما پشتِ هر قاب، خانه‌ای روشن است، شهری که می‌چرخد، کارخانه‌ای که می‌تپد. و می‌دانم که کتاب «یاورانِ ولایت» فقط زندگینامه‌ی ۴۱۸ شهیدِ کارگر نیست؛ دفترِ حضورِ کارگرانی‌ست که هنوز هر صبح، اسمشان را در شیفتِ اقتصاد ایران امضا می‌کنند.
از درِ خروج که بیرون می‌آیم، آفتابِ عصر بر پرچم‌ها می‌افتد و نسیمی که از سمتِ شالیزارها می‌آید، روی صورتم می‌نشیند، بار دیگر به گیلانی بودنم افتخار میکنم و سرم را از غرور و عزتی که هشت هزار شهید گیلانی برایمان به ارمغان آوردند، بالا نگه می دارم،دلم آرام است، با خود می‌گویم: «در تاریخِ این سرزمین، همیشه کسانی هستند که بی‌نام کار کنند تا پرچم در افتخار میهنم، بلند بماند.» و یاد می‌گیرم که هر بار، اگر در شلوغیِ روزگار، راه را گم کردم، به سمتِ همان سه غرفه برگردم؛ جایی که سکوت، مرا به اصلِ کار می‌رساند و جایی که «کار» هنوز «عبادت» است و «عبادت» هنوز «عشق».
منبع: فارس

برچسب ها:

مطالب مرتبط

دیدگاه