تفکر استراتژیک به‌عنوان یکی از حیاتی‌ترین قابلیت‌های رهبری در سازمان‌های امروزی شناخته می‌شود. با این حال، پژوهش‌ها نشان می‌دهند این توانایی به‌طور چشم‌گیری در میان رهبران سازمانی غایب یا به‌شدت ناقص است. «گلدمن الن»، استاد یادگیری سازمانی و همکارانش با استناد به پژوهش‌های پیشین تاکید می‌کنند با وجود آنکه هدف نهایی تفکر استراتژیک، تدوین استراتژی سازمانی و دستیابی به سودآوری و پایداری است، اما این توانایی در میان مدیران سازمانی به‌ندرت دیده می‌شود. این شکاف، نتیجه‌ سردرگمی تاریخی در میان پژوهشگران و فعالان حوزه کسب ‌و کار است که اصطلاحات تفکر استراتژیک، برنامه‌ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک را به‌جای یکدیگر به‌کار می‌برند.
اهمیت تفکر استراتژیک فراتر از نقش‌های مدیریت ارشد است. پژوهش‌ها نشان می‌دهند این قابلیت در همه سطوح و بخش‌های سازمان کاربرد دارد و مزایایی همچون بهبود تصمیم‌گیری شرکتی، افزایش نوآوری و جهت‌یابی موثرتر در پیچیدگی‌های محیط کسب‌وکار را به همراه دارد. در دنیایی که آشفتگی و ابهام روزافزون شده، رهبران سازمانی در تمامی سطوح برای بهره‌مندی از این مزایا، نیازمند پرورش توانایی‌هایی همچون پیش‌بینی تغییر، بازتعریف چارچوب مسائل و شناسایی فرصت‌های نوظهور هستند؛ قابلیت‌هایی که در هسته تفکر استراتژیک جای دارند.

در سطح جهانی، پژوهش‌ها ابعاد هشداردهنده‌تری از این شکاف را آشکار ساخته‌اند. «ریچ هورواث»، بنیان‌گذار و مدیرعامل موسسه «تفکر استراتژیک»، در کتاب خود با عنوان «اوج‌گیری»، مطالعه‌ای ۱۰ ساله روی رهبران ۳۵ سازمان داشته و در آن گزارش می‌دهد که اصلی‌ترین دلیل ناکامی سازمان‌ها، فقدان تفکر استراتژیک بوده است. در ایران نیز با وجود پژوهش‌های متعدد و برگزاری دوره‌های آموزشی فراوان در حوزه تفکر استراتژیک، همچنان نشانه‌های ملموسی از تعمیق این توانایی در سازمان‌ها دیده نمی‌شود. این مساله، ضرورت بازنگری بنیادین در رویکردهای آموزش و توسعه تفکر استراتژیک در سازمان‌های ایرانی را دوچندان می‌سازد.

تفکراستراتژیک در سطح سازمان

پارادوکس جذاب تفکر استراتژیک در همین نکته نهفته است که همه مدیران از اهمیت آن سخن می‌گویند، اما هیچ‌کس تعریف واحدی از آن ارائه نمی‌دهد. گلدمن و همکاران با استناد به پژوهش‌های پیشین نشان می‌دهند یکی از دلایل اصلی فقدان تفکر استراتژیک در سازمان‌ها، سردرگمی تاریخی در میان پژوهشگران و فعالان حوزه کسب‌وکار است؛ جایی که اصطلاحات تفکر استراتژیک، برنامه‌ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند. «مینتزبرگ»، کارشناس و نویسنده حوزه مدیریت کسب و کار، با صراحت اعلام می‌کند که «برنامه‌ریزی استراتژیک، همان تفکر استراتژیک نیست.» برنامه‌ریزی، فرآیندی تحلیلی، رسمی و خطی است، اما تفکر استراتژیک، فرآیندی ذهنی مبتنی بر خلاقیت و شهود است که در شرایط ابهام شکل می‌گیرد.

از سوی دیگر، اکثر پژوهش‌ها و مدل‌های ارائه‌شده، تفکر استراتژیک را در سطح فردی بررسی کرده‌اند؛ یعنی بر توانایی ذهنی مدیران ارشد متمرکز بوده‌اند و از بستر سازمانی لازم برای بروز این تفکر غافل مانده‌اند. «اینگرید بون»، استادیار استراتژی در مدرسه کسب وکار دانشگاه «باند» استرالیا، یکی از معدود محققانی است که با ارائه مدلی چندسطحی، تفکر استراتژیک را در سه سطح فردی، گروهی و سازمانی تعریف می‌کند و تاکید می‌ورزد که ویژگی‌های یک فرد متفکر استراتژیک، در صورتی که ساختار، فرهنگ و فرآیندهای سازمانی از آن حمایت نکنند، به‌نتیجه نخواهند رسید. بر اساس این نگاه چندسطحی و با تکیه بر مدل یادگیری گلدمن که تفکر استراتژیک را یک چرخ پویا از «پایش، پرسش‌گری، مفهوم‌سازی و آزمون‌گری» می‌داند و همچنین با بهره‌گیری از پژوهش‌های انجام‌شده (پژوهش‌های داخلی و خارجی) می‌توان تعریفی جامع و عملیاتی از تفکر استراتژیک در سطح سازمان ارائه داد:

تفکر استراتژیک در سطح سازمان، فرآیندی پویا و مشارکتی برای شناخت بستر کنونی و طراحی آینده‌ای مطلوب در شرایط ابهام است که با یادگیری مستمر، به‌مثابه قطب‌نمایی شناختی، اقدامات را جهت‌دهی کرده و به ارزش‌آفرینی و در نتیجه به کسب مزیت رقابتی کمک می‌کند.

این تعریف، تفکر استراتژیک را از جعبه سیاه ذهن مدیر خارج کرده و به یک ظرفیت سازمانی تبدیل می‌کند که در آن، همه کارکنان در همه سطوح، نقش فعالی ایفا می‌کنند. اما برای عملیاتی‌سازی این تعریف، به یک چارچوب مشخص نیاز داریم. «کیسی جی»، تحلیلگر کسب و کار و گلدمن مدلی چهارمرحله‌ای ارائه داده‌اند که می‌تواند این تعریف را به یک فرآیند روزمره در سازمان تبدیل کند (شکل):

۱- پایش: درک عمیق و مستمر از محیط داخلی و خارجی سازمان برای شناسایی الگوها، تهدیدها و فرصت‌ها.

۲- پرسش‌گری: به‌چالش‌کشیدن مفروضات موجود و جست‌وجوی دیدگاه‌های متنوع برای درک بهتر مسائل.

۳- مفهوم‌سازی: خلق سناریوهای جدید و طراحی آینده‌های جایگزین بر اساس اطلاعات گردآوری‌شده.

۴- آزمون‌گری: ارزیابی پیامدهای استراتژی‌های پیشنهادی از طریق آزمایش فرضیات و دریافت بازخورد از محیط.

این چرخه، تفکر استراتژیک را از یک مهارت ایستا به یک فرآیند پویا و یادگیرنده تبدیل می‌کند که در آن، سازمان به‌جای برنامه‌ریزی خطی، به‌صورت مستمر در حال اصلاح مسیر خود بر اساس داده‌های جدید است.

 

 چرا مدیران استراتژیک عمل نمی‌کنند؟

پس از ارائه تعریفی روشن از تفکر استراتژیک و چارچوب عملیاتی آن، این پرسش مطرح می‌شود که با وجود پژوهش‌های فراوان و برگزاری دوره‌های آموزشی متعدد، چرا بسیاری از سازمان‌ها همچنان با فقدان تفکر استراتژیک در میان مدیران خود مواجه‌اند؟ پاسخ در سه شکاف ساختاری نهفته است که ریشه در درک و نگاه سنتی ما به مفهوم استراتژی دارد.

  شکاف اول: تفکر استراتژیک را با برنامه‌ریزی استراتژیک یکی می‌دانیم.

اکثر دوره‌های آموزشی، بر ابزارهای برنامه‌ریزی استراتژیک متمرکزند؛ ابزارهایی مانند تحلیل SWOT (چارچوب شناسایی و تحلیل نقاط قوت، ضعف، فرصت‌ها و تهدیدهای یک سازمان) ماتریس BCG یا پنج‌نیروی پورتر (رقابت در صنعت، پتانسیل ورودی‌های جدید در صنعت، قدرت تامین‌کنندگان، قدرت مشتریان، و تهدید جایگزین‌ها). اما این ابزارها، هر چقدر هم مفید باشند، برای تحلیل وضعیت موجود طراحی شده‌اند، نه برای پرورش ذهن پرسش‌گر در شرایط ابهام.

  شکاف دوم: تفکر استراتژیک را یک مهارت فردی می‌دانیم، نه یک ظرفیت سازمانی.

اکثر پژوهش‌ها و دوره‌ها، بر توانایی ذهنی مدیران ارشد متمرکزند و از بستر سازمانی غافل می‌مانند. بون با ارائه مدلی چندسطحی، تاکید می‌کند که تفکر استراتژیک در سه سطح فردی، گروهی و سازمانی جریان دارد. او معتقد است ویژگی‌های یک فرد متفکر استراتژیک، در صورتی که ساختار، فرهنگ و فرآیندهای سازمانی از آن حمایت نکنند، به‌نتیجه نخواهند رسید. در بسیاری از سازمان‌ها، فرهنگ سلسله‌مراتبی، سیستم‌های پاداش کوتاه‌مدت، نبود جلسات گفت‌وگوی استراتژیک در سطوح میانی و ساختارهای دستوری، اجازه بروز تفکر جمعی را نمی‌دهند. نتیجه اینکه یک مدیر متفکر، در یک سازمان ناهماهنگ، در نهایت شکست می‌خورد و به‌سرعت به رویکرد سنتی خود بازمی‌گردد.

  شکاف سوم: به‌جای آموزش زیستن در ابهام، به مدیران یاد می‌دهیم که ابهام را حذف کنند.

دنیای امروز، دنیای ابهام دائمی است؛ اما بسیاری از دوره‌ها، به‌جای آموزش تصمیم‌گیری با اطلاعات ناقص و انطباق‌پذیری مستمر، به مدیران یاد می‌دهند که چگونه ابهام را از بین ببرند.

چارچوب پایش، پرسش‌گری، مفهوم‌سازی و آزمون‌گری کیسی و گلدمن دقیقا برای همین شرایط طراحی شده است: به‌جای برنامه‌ریزی خطی، یک چرخه مستمر از پایش محیط، پرسش از مفروضات، خلق سناریوهای جدید و آزمون آنها در عمل را پیشنهاد می‌کند. اما تا زمانی که دوره‌های آموزشی، مدیران را به نگاه تک بعدی (تحلیل صرف داده‌ها) عادت می‌دهند، آنها توانایی نگاه چندبعدی (سنتز اطلاعات برای خلق سناریوهای جدید) را پیدا نخواهند کرد. این شکاف، زمانی خود را به‌وضوح نشان می‌دهد که سازمان‌ها با تغییرات ناگهانی محیطی (مانند تحریم‌ها، نوسانات ارزی یا تغییرات ناگهانی قوانین تجاری یا شوک‌های زنجیره تامین) مواجه می‌شوند و مدیران، به ‌جای بازتعریف مساله و طراحی سناریوهای جایگزین، به تحلیل داده‌های گذشته و تکرار راه‌حل‌های شکست‌خورده پناه می‌برند.

از ذهن استراتژیست به سازمان استراتژیست

برای پر کردن این سه شکاف، چهار پیشنهاد عملیاتی به مدیران و سیاستگذاران سازمانی ارائه می‌شود:

۱- بازطراحی نظام آموزشی از تحلیل به سنتز: دوره‌های آموزشی باید به‌جای آموزش صرف ابزارها، بر پرورش ذهن پرسش‌گر، توانایی سنتز اطلاعات پراکنده و تصمیم‌گیری در شرایط ابهام متمرکز شوند. استفاده از مطالعات موردی واقعی و شبیه‌سازی تعاملی می‌تواند به‌جای آموزش تئوری‌های صرف، بسیار موثرتر باشد (سنتزپژوهی رویکردی برای گردآوری، ارزیابی و یکپارچه‌سازی منظم یافته‌های پژوهش‌های قبلی با هدف ارائه تصویری کلان از دانش موجود در یک حوزه است).

۲- نهادینه‌سازی گفت‌وگوهای استراتژیک در تمام سطوح سازمان: به‌جای اینکه تفکر استراتژیک را به جلسات سالانه برنامه‌ریزی محدود کنیم، باید جلسات منظم گفت‌وگو دربار مسائل استراتژیک را با حضور مدیران سطوح مختلف (نه فقط ارشد) برگزار کنیم. بون بر ایجاد فضای امن برای مشارکت کارکنان در گفت‌وگوهای استراتژیک تاکید دارد. در این جلسات، کارکنان تشویق می‌شوند مفروضات را به‌چالش بکشند، ایده‌های جدید مطرح کنند و سناریوهای جایگزین را بررسی کنند.

۳- تغییر سیستم‌های ارزیابی و پاداش: سیستم‌های پاداش، نباید فقط به نتایج کوتاه‌مدت (مانند سود سه‌ماهه) پاداش دهند، بلکه باید به کیفیت تصمیم‌گیری، خلاقیت در حل مساله، شجاعت در به‌ چالش‌ کشیدن مفروضات و یادگیری مستمر نیز پاداش دهند. پژوهش گلدمن و همکاران نشان داد که رفتارهای تفکر استراتژیک باید در مدل‌های شایستگی سازمانی گنجانده شوند تا به‌عنوان یک معیار ارزیابی عینی درآیند.

۴- ایجاد نقش مربی (تسهیل‌گر) تفکر استراتژیک: پیشنهاد می‌شود نقشی با این عنوان برای تسهیل گفت‌وگوهای جمعی و به‌ چالش ‌کشیدن مفروضات ایجاد شود. وظیفه این نقش تدوین استراتژی نیست، بلکه اطمینان از جریان ‌یافتن چرخه یادگیری (پایش، پرسش، مفهوم‌سازی، آزمون) در سراسر سازمان و تبدیل تفکر استراتژیک به یک ظرفیت سازمانی است.

جمع‌بندی

گذر از ذهن استراتژیست به سازمان استراتژیست، یک تغییر پارادایم اساسی است. این تغییر، نیازمند بازنگری بنیادین در نظام آموزشی مدیران، فرهنگ سازمانی، سیستم‌های پاداش و فرآیندهای گفت‌وگو در سازمان است. تفکر استراتژیک، یک مفهوم لوکس مدیریتی نیست، بلکه یک ضرورت انکارناپذیر برای بقا در دنیای ابهام‌آلود امروز است. سازمان‌های ایرانی برای عبور از این چالش، باید از شعار تفکر استراتژیک عبور کرده و به اقدام نظام‌مند برای نهادینه‌سازی آن روی آورند.

منبع: دنیای اقتصاد

امروزه شرکت‌ها با انواع ریسک‌ها، بحران‌ها و حوادث غیرمترقبه مواجه‌اند که در صورت نداشتن آمادگی کافی، می‌توانند بقای کسب ‌و کارشان را به خطر بیندازند. تاب‌آوری عملیاتی به سازمان‌ها کمک می‌کند در برابر چالش‌ها، اختلالات و بحران‌های پیش‌بینی‌نشده مقاومت کرده، فعالیت‌های حیاتی خود را حفظ کنند و مزیت رقابتی‌شان را از دست ندهند.
از این‌رو، مدیران ارشد باید به‌طور مستمر میزان تاب‌آوری بخش‌های مختلف سازمان را ارزیابی و نقاط ضعف را شناسایی کنند. طرح پرسش‌های هدفمند و سنجش مستمر، ابزاری موثر برای افزایش آمادگی سازمان و تضمین پایداری آن در شرایط بحرانی است.

در ادامه، شش سوال کلیدی برای ارزیابی تاب‌آوری عملیاتی شرکت‌ها ارائه می‌شود.

۱- آیا در زمان وقوع مشکلات و چالش‌ها از آمادگی کافی برخوردار هستیم؟

یکی از آمادگی‌های لازم برای مواجهه با هر بحرانی این است که تیم‌های زبده و آموزش‌دیده مدیریت بحران در شرکت‌ها وجود داشته باشند؛ تیم‌هایی که اعضای آنها در زمینه طراحی و اجرای برنامه‌های ضربتی برای مقابله با چالش‌های موجود مهارت دارند و حتی در صورت وارد آمدن ضربات سنگین به شرکت می‌توانند برنامه‌های احیا و بازسازی را به بهترین شکل ممکن اجرا کنند. علاوه بر این، همه کارکنان و واحدهای شرکت باید آموزش ببینند که رفع آسیب‌پذیری‌ها و مقابله با نوسان‌ها و اختلالات ناگهانی، اقدامی مقطعی نیست، بلکه فرآیندی مستمر و بلندمدت است.

تداوم این رویکرد، آمادگی سازمان را برای مواجهه با شدیدترین بحران‌ها افزایش می‌دهد و امکان واکنش سریع، هماهنگ و موثر را فراهم می‌کند. همچنین، بهره‌گیری از فناوری‌های نوین برای پیش‌بینی بحران و ارائه راهکارهای مناسب، به شرکت کمک می‌کند پس از وقوع حوادث طبیعی یا غیرطبیعی، با کمترین آسیب فعالیت‌های خود را حفظ کرده و در کوتاه‌ترین زمان ممکن به شرایط عادی بازگردد.

۲- آیا نقش‌ها و مسوولیت‌های موثر بر تداوم و بقای شرکت مشخص شده‌اند؟

هنگامی که بحران‌ها و فاجعه‌ها روی می‌دهند موجی از نابسامانی و سردرگمی در سراسر شرکت شکل می‌گیرد. این نابسامانی‌ها باعث می‌شود افراد ندانند در شرایط بحرانی چه باید بکنند و چه واکنشی از خود نشان دهند و بیشتر منتظر رسیدن دستور از مقام‌های بالاتر هستند. بنابراین لازم است قبل از وقوع بحران به‌طور دقیق مشخص شود که هر کدام از بخش‌ها و کارکنان قرار است در صورت وقوع بحران چه کاری انجام دهند و کدام وظایف خاص را بر عهده بگیرند. آنها باید بدانند چه زمانی خودشان وارد فاز تصمیم‌گیری و اجرا شوند و منتظر دریافت دستور از مافوق خود نمانند. برای موفقیت در این بخش لازم است مانورهای مختلفی در سطوح مختلف برگزار شود تا افراد و بخش‌ها خود را در موقعیت تصمیم‌گیری سریع و اجرای برنامه‌های ضربتی و فوق‌العاده محک بزنند. به این ترتیب، نقاط قوت و ضعف مدیران و کارکنان در برخورد با موقعیت‌های بحرانی قبل از وقوع بحران آشکار می‌شود.

۳- آیا سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای مناسب مدیریت بحران در شرکت وجود دارد؟

بسیاری از فرآیندهای کاری بدون وجود سخت‌افزارهای دیجیتال و نرم‌افزارهای عمومی و تخصصی قابلیت اجرا ندارند. بر این اساس، ضروری است پیش از وقوع بحران‌ها و حوادث، عملکرد سازمان در شرایط اضطراری به‌دقت ارزیابی شود.

سناریوهایی مانند قطع برق، اختلال در اینترنت یا سایر بحران‌های احتمالی باید از طریق شبیه‌سازی‌های منظم مورد آزمون قرار گیرند تا میزان آمادگی سازمان سنجیده شود. اگر در این فرآیند هرگونه ضعف یا ناکارآمدی شناسایی شد، باید بدون تاخیر برای رفع آن اقدام کرد. همچنین، در صورت نیاز، به‌روزرسانی یا جایگزینی سخت‌افزارها و نرم‌افزارها با نسخه‌های جدیدتر، ایمن‌تر و مقاوم‌تر باید در اولویت قرار گیرد تا تاب‌آوری عملیاتی سازمان در شرایط بحرانی افزایش یابد.

۴- آیا از توان کافی برای انجام بازرسی‌های لازم و تصحیح اشتباهات و برطرف‌سازی نقاط ضعف برخورداریم؟

وجود نواقص و نقاط ضعف در شرکت‌ها برای مدیریت بحران و مقابله با اتفاقات غیرمترقبه و فاجعه‌آمیز امری طبیعی و پذیرفتنی است. اما ناتوانی و ناکارآمدی در برخورد با این نقاط ضعف و عدم برطرف‌سازی آنها قبل از وقوع بحران به‌هیچ‌عنوان پذیرفتنی نیست. به همین منظور لازم است که تیم‌های بازرسی تشکیل شده از مدیران و کارکنان زبده و کاربلد در درون سازمان ایجاد شود تا ارزیابی دقیق و همه‌جانبه‌ای از میزان آمادگی شراکت برای برخورد با شرایط بحرانی انجام و راه‌حل‌های اجرایی مناسبی برای رفع کمبودها و نواقص پیشنهاد شود. این بازرسی‌ها هم می‌توانند قبل از برگزاری مانورهای مقابله با بحران و هم بعد از اجرای این مانورها صورت‌پذیرند. در صورت وجود مشکلات و نارسایی‌ها لازم است که مراتب به اطلاع رهبری سازمان رسانده شود.

۵- چه کسی مسوول جبران خسارات و رفع خرابی‌های ناشی از بحران خواهد بود؟

حتی در صورت وجود آمادگی بالا برای مقابله با بحران‌ها نیز باز هم این احتمال وجود دارد که یک سری خسارت‌ها و مشکلات جدی برای ادامه فعالیت شرکت‌ها اتفاق بیفتد. برطرف‌سازی این مشکلات در اولین فرصت ممکن، دارای اولویت و اهمیت بالایی است و مشخص می‌کند در صورت بروز خرابی‌ها و خسارات چه باید کرد و چه کسانی در سازمان مسوول مستقیم رفع خرابی‌ها و احیای فرآیندهای عملیاتی هستند.

۶- در صورت وقوع بحران چگونه باید با ذی‌نفعان سازمان ارتباط برقرار کرد؟

تجربه نشان داده که وقوع بحران‌ها و فاجعه‌های غیرمنتظره بیش از آنکه به شرکت‌ها و مدیران و کارکنان آنها آسیب بزند، باعث به‌هم‌خوردن آرامش روانی ذی‌نفعان شرکت‌ها از جمله سهامداران، سرمایه‌گذاران و البته مشتریان آنها خواهد شد. احساس بی‌اعتمادی و نگرانی ذی‌نفعان نسبت به آینده و ادامه وضعیت مبهم و نامعلوم، به طور حتم به نفع شرکت و اعتبار آن نخواهد بود. بنابراین باید در زمان وقوع بحران و پس از آن به طور پیوسته و دقیق با تمام ذی‌نفعان ارتباط برقرار کرد و ضمن رعایت اصولی مانند صداقت و شفافیت به آنها این اطمینان را داد که اوضاع تحت کنترل است. آنها باید بدانند که قرار نیست وقفه‌ای در زمینه خدمت‌رسانی و تولید شرکت اتفاق بیفتد. این امر زمانی اتفاق خواهد افتاد که یک برنامه ارتباطی مدون و جامع برای برقراری ارتباط با مشتریان و سهامداران و سرمایه‌گذاران در مواقع بحرانی اندیشیده شده باشد تا در زمان‌های بحرانی به مرحله اجرا درآید.

منبع: دنیای اقتصاد

جهان کسب و کار امروز با شتابی بی‌سابقه دستخوش دگرگونی است، به‌گونه‌ای که تغییرات و رقابت فزاینده به پدیده‌های شاخص بازارهای معاصر تبدیل شده‌اند. در چنین فضایی، ساختارهای بنیادین پیشین، در برابر سرعت خواسته‌های نوظهور، دوام چندانی ندارند. از سوی دیگر، جهانی ‌شدن و انقلاب دیجیتال، مرزهای صنایع را پیوسته در حال تغییر می‌سازد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که شدت رقابت شتاب ‌یافته، منابع سنتی مزیت رقابتی را آسیب‌پذیرتر کرده و عدم‌ قطعیت محیطی، ریسک ورشکستگی را به طور چشم‌گیری افزایش داده است.
در ایران نیز فضای کسب و کار در ماه‌های اخیر دستخوش تحولات عمیقی شده است؛ تغییرات ژئوپلیتیک، نوسانات اقتصادی، تورم فزاینده و آشفتگی‌های زیست بوم کسب و کار، معادلات پیشین را در هم ریخته و شرکت‌ها را با واقعیتی تازه روبه‌رو ساخته است. در این شرایط، اتکای صرف به روش‌های سنتی مدیریت استراتژیک، دیگر پاسخ‌گوی نیازهای بقا و رقابت نیست.

با وجود این تحولات بنیادین، بسیاری از شرکت‌ها همچنان به دنبال «مزیت رقابتی پایدار» هستند؛ مفهومی که ریشه در ادبیات کلاسیک استراتژی دارد. این مفهوم که توسط «مایکل پورتر» مطرح شد، به وضعیتی اشاره دارد که در آن سازمان‌ها، دارایی‌ها، ویژگی‌ها یا توانایی‌هایی را به دست می‌آورند یا توسعه می‌دهند که تقلید یا پیشی‌ گرفتن از آنها برای رقبا دشوار است و موقعیتی برتر و مطلوب در بلندمدت نسبت به رقبا فراهم می‌آورد.

این رویکرد برای شرایطی طراحی شده بود که صنایع نسبتا باثبات فرض می‌شدند و مزیت‌های رقابتی می‌توانستند برای مدت‌های طولانی حفظ شوند. با این حال، فرض بنیادین پایداری صنعت، که پایه‌ ابزارهای معروفی همچون تحلیل پنج نیروی پورتر را شکل می‌دهد، در دنیای پرشتاب کنونی کارآیی خود را از دست داده است.

در مقابل، «ریتا مک‌گراث» با طرح مفهوم «مزیت رقابتی ناپایدار» انقلابی در ادبیات استراتژی ایجاد کرد. او استدلال می‌کند که «عصر مزیت رقابتی پایدار به پایان رسیده و امروزه مزیت‌ها در بازار همچون امواج می‌آیند و می‌روند.» بر این اساس، شرکت‌ها باید «سوار بر این امواج شوند، تا حد امکان از آنها بهره‌برداری کنند و سپس پیش از آنکه موج فعلی از بین برود، به موج بعدی تغییر جهت دهند.» به عبارت دیگر، در پارادایم جدید، مزیت رقابتی نه یک مقوله‌ دائمی، بلکه یک وضعیت موقتی و گذراست. لازم به ذکر است که مفهوم مزیت ناپایدار هنوز در ابتدای راه نظری و پژوهشی قرار دارد و مطالعات چندانی در مورد آن انجام نشده است.
چرخه حیات مزیت رقابتی ناپایدار

موفقیت در رویکرد مزیت رقابتی ناپایدار، مستلزم درک چرخه‌ عمر آن است که شامل پنج مرحله‌ی کلیدی می‌شود. برای هر مرحله از چرخه عمر، از دو صنعت پر رقابت که مزیت رقابتی ناپایدار در آنها مورد پژوهش قرار گرفته است، مثالی زده شده است.

۱- راه‌اندازی

 در این مرحله، شرکت یک فرصت جدید را شناسایی کرده و منابع را برای توسعه‌ آن تخصیص می‌دهد. این نقطه‌ آغازین نوآوری است. برای نمونه، در صنعت زیبایی، یک سالن ممکن است با شناسایی تقاضای رو به رشد برای خدمات آرایشی با مواد طبیعی، یک خط خدمات جدید راه‌اندازی کند. در صنعت فناوری نیز، شرکتی که متوجه نیاز به نرم‌افزاری برای مدیریت از راه دور نیروی کار می‌شود، تیمی را برای توسعه‌ آن اختصاص می‌دهد.

۲- رشد

 پس از راه‌اندازی، نوبت به شروع تولید و ارائه‌ ایده‌های نو می‌رسد. شرکت باید با سرعت عمل کند، چرا که هرگونه کندی، به رقبا فرصت می‌دهد خود را تطبیق دهند و تمایز ایجادشده را از بین ببرند. برای نمونه در صنعت زیبایی، اگر سالن نتواند به سرعت خدمات جدید خود را به مشتریان معرفی کند، سالن‌های دیگر این خلأ را پر خواهند کرد. در صنعت فناوری، شرکتی که اپلیکیشن جدیدی عرضه می‌کند، باید پیش از ورود رقبا، سهم قابل‌توجهی از بازار را تصاحب کند.

۳- بهره‌برداری

 این مرحله، دوره‌ای نسبتا بلند مدت است که در آن کسب و کار به خوبی پیش می‌رود و سود منطقی ایجاد می‌کند. شرکت با تمایز مشخصی نسبت به رقبا، مشتریان را جذب کرده و سهم بازار افزایش می‌یابد. برای نمونه در صنعت زیبایی، سالنی که توانسته با خدمات منحصربه‌فرد خود مشتریان وفاداری پیدا کند، از این دوره بهره‌برداری می‌کند. در صنعت فناوری، اپلیکیشنی که به محبوبیت رسیده، از طریق فروش یا تبلیغات درآمدزایی می‌کند.

۴- بازپیکربندی

 با ورود رقبای بیشتر، شرکت باید مزیت خود را بازپیکربندی کند تا تازگی خود را حفظ کند. این مرحله، هسته‌ اصلی بازی استراتژیک مک‌گراث محسوب می‌شود. برای نمونه در صنعت زیبایی، سالن ممکن است خدمات خود را با تکنیک‌های جدید ترکیب کند یا فضای فیزیکی خود را متحول سازد. در صنعت فناوری، شرکت نرم‌افزاری با ارائه‌ به‌روز‌رسانی‌های مداوم و افزودن قابلیت‌های جدید، مزیت خود را بازپیکربندی می‌کند.

۵- قطع ارتباط

شرکت باید به‌طور استراتژیک و پیش از آنکه مزیت کاملا از بین برود، آن را رها کرده و منابع را به سمت فرصت‌های جدید هدایت کند.

برای نمونه در صنعت زیبایی، سالنی که می‌بیند خدمات خاصی دیگر مورد استقبال نیست، آن را کنار می‌گذارد و روی ترندهای جدید متمرکز می‌شود. در صنعت فناوری، شرکتی که نرم‌افزار قدیمی خود را با وجود کاهش فروش، نگهداری نمی‌کند و به سراغ توسعه‌ محصول جدید می‌رود، قطع ارتباط سالم را به‌کار گرفته است.

 سه توانمندی کلیدی در مزیت رقابتی ناپایدار

برای موفقیت در این رویکرد، سازمان‌ها به سه توانمندی کلیدی نیاز دارند:

۱- تبدیل نوآوری به یک شایستگی روزمره: نوآوری نباید یک رویداد اتفاقی باشد، بلکه باید به بخشی از فرهنگ و روال روزانه‌ سازمان تبدیل شود. در صنعت زیبایی، سالنی که هر ماه (یا هر دو هفته) جلسات توفان فکری برای ایده‌های جدید برگزار می‌کند و کارکنان را به ارائه‌ پیشنهادهای جدید تشویق می‌‌کند، این توانمندی را نهادینه کرده است. در صنعت فناوری، شرکتی که تیمی مجزا برای تحقیق و توسعه‌ مستمر دارد و کارکنان را به خلق ایده‌های نو تشویق می‌کند، نوآوری را به شایستگی روزمره تبدیل کرده است.

۲- به کارگیری قطع ارتباط سالم به عنوان یک قاعده و فعالیت عادی: پایان دادن به یک فعالیت یا کنار گذاشتن یک مزیت، نباید به مثابه‌ شکست تلقی شود، بلکه باید بخش طبیعی از چرخه‌ کسب و کار باشد. در صنعت زیبایی، مدیری که به‌طور منظم پرتفو خدمات خود را ارزیابی کرده و خدماتی که بازدهی ندارند را بدون تاسف حذف می‌کند، این توانمندی را دارد. در صنعت فناوری، شرکتی که به‌طور دوره‌ای محصولات خود را بررسی کرده و محصولاتی که دیگر با استراتژی شرکت همخوانی ندارند را متوقف می‌سازد، قطع ارتباط سالم را نهادینه کرده است.

۳- بازپیکربندی مستمر منابع و فعالیت‌ها برای دستیابی به تعادل پویا بین ثبات و آمادگی: سازمان باید بتواند به‌طور مداوم منابع و فعالیت‌های خود را بازآرایی کند تا هم از ثبات لازم برای بهره‌برداری از مزیت فعلی برخوردار باشد و هم آمادگی لازم برای جهش به مزیت بعدی را داشته باشد. در صنعت فناوری، شرکتی که ضمن بهره‌برداری از محصول فعلی، تیمی را برای توسعه‌ نسل بعدی محصول اختصاص داده است، بازپیکربندی مستمر را به کار می‌گیرد.

 پیشنهادهای سیاستی

با وجود تلاطم‌های محیطی تشریح‌شده، همچنان شکاف عمیقی میان الزامات رقابت در دنیای ناپایدار و رویه‌های رایج در زیست بوم کسب و کار ایران وجود دارد. بسیاری از شرکت‌های ایرانی همچنان بر مزیت‌های ایستا (مانند قیمت پایین‌تر، دسترسی به مواد اولیه یا ارتباطات دولتی) تکیه دارند و کمتر به خلق مزیت‌های موقت و پیاپی اندیشیده‌اند. این در حالی است که تغییرات نرخ ارز، نوسانات قوانین و مقررات، تحریم‌های بین‌المللی، تحولات فناورانه و تغییرات سلیقه‌ مشتریان، عمر هر مزیتی را به شدت کوتاه کرده است. برای پر کردن این شکاف و حرکت به سمت رویکرد مزیت‌های ناپایدار، پیشنهادهای سیاستی زیر بر اساس سه توانمندی کلیدی و چرخه‌ی پنج‌مرحله‌ای عمر تدوین شده‌اند:

  طراحی سازوکار جریان‌سازی مستمر ایده‌ها: شرکت‌ها باید سازوکارهای منظمی برای گردآوری، غربالگری و اجرای ایده‌های نو ایجاد کنند. این سیستم‌ها می‌توانند شامل جلسات دوره‌ای ایده‌پردازی، سامانه‌های ثبت پیشنهادات کارکنان و تعیین بودجه‌های کوچک برای آزمون ایده‌های جدید باشند. هدف، خارج کردن نوآوری از حالت اتفاقی و تبدیل آن به یک فرآیند روزمره و نظام‌مند است.

  نهادینه‌سازی بازنگری دوره‌ای سبد فعالیت‌ها: مدیران باید به‌طور منظم (مثلا فصلی) تمامی محصولات، خدمات و فعالیت‌های خود را ارزیابی کنند و فعالیت‌های کم‌بازده یا ناهماهنگ با استراتژی آینده را بدون تاسف کنار بگذارند. این امر مستلزم فرهنگ‌سازی است تا کنار گذاشتن یک فعالیت، نشانه شکست نباشد، بلکه فرصتی برای آزاد کردن منابع و بهره‌گیری از فرصت‌های بهتر تلقی شود.

  ایجاد ساختارهای موازی برای بهره‌برداری و اکتشاف: شرکت‌ها باید بین دو وظیفه‌ مهم «بهره‌برداری از مزیت‌های فعلی» و «اکتشاف مزیت‌های آینده» تعادل برقرار کنند. پیشنهاد می‌شود که واحدهای جداگانه‌ای برای این دو وظیفه تعریف شوند تا ضمن حفظ تمرکز بر عملیات جاری، از غفلت نسبت به آینده نیز جلوگیری شود.

  تدوین نظام پایش نشانه‌های افول مزیت‌ها: شرکت‌ها باید شاخص‌های هشداردهنده‌ای (مانند کاهش رشد فروش، افزایش شکایات، ورود رقبای جدید یا تغییرات فناورانه) برای تشخیص زودهنگام کاهش کارآیی مزیت‌های خود تعیین کنند تا پیش از نابودی کامل مزیت، به بازپیکربندی یا قطع ارتباط اقدام کنند.

  سرمایه‌گذاری هدفمند بر قابلیت‌های نرم و نامشهود: در شرایط ناپایدار، قابلیت‌های نامشهود نظیر مهارت‌های متنوع نیروی انسانی، اعتماد مشتریان، شبکه‌های ارتباطی و برند سازمانی، سریع‌ترین مسیر برای خلق مزیت‌های جدید هستند. پیشنهاد می‌شود شرکت‌ها درصد مشخصی از منابع خود را به توسعه‌ این قابلیت‌ها اختصاص دهند.

منبع: دنیای اقتصاد

نوآوری یک سری احتمالات را برای کسب و کار شکل می‌دهد، اما با احتمالات و چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند نمی‌توان پول درآورد و صورت‌حساب‌ها را پرداخت کرد. این وظیفه هر مدیری است که ابتدا آینده را تصور کند و سپس به دنبال ساخت محصولات و سرویس‌هایی برود که مشتریان حاضر باشند برای آنها پول بپردازند. به‌عبارت بهتر، یک ایده هنگامی به یک کسب و کار تبدیل می‌شود که وارد کیف پول مشتریان شود. وارد شدن به کیف پول افراد هم به این سادگی‌ها نیست.
بنابراین یکی از دغدغه‌های تمام مدیران، به‌ویژه مدیران تازه‌کار و نوآور باید این باشد که نه از زاویه دید شرکت، بلکه از زاویه دید مشتریان به ایده‌های نوآورانه بنگرند. این مشتریان هستند که سرنوشت شرکت‌ها و کسب و کارها را تعیین می‌کنند. به همین دلیل هم لازم است به طور پیوسته و دقیق به مشتریان گوش کرد و همان کاری را انجام داد که آنها منتظرش هستند.
سفر ارزش مشتری

هر شرکتی که به دنبال جلب ‌توجه مشتریان و کسب رضایت‌مندی آنهاست، باید بر مراحل مختلف «سفر ارزش مشتری» (Customer Value Journey)، تمرکز کند. در سفر ارزش مشتری به پنج ارزش توجه می‌شود و تمام تلاش‌ها و برنامه‌ریزی‌ها معطوف به پیگیری و بهبود این پنج عامل کلیدی در کسب رضایت مشتریان خواهد بود. این پنج ارزش عبارتند از:

۱- ارزش‌هایی که مشتریان می‌خواهند. یعنی مسایل و نیازهایی که مشتریان دارند و از شرکت‌ها حل آنها را می‌خواهند. این همان فرصت‌های تجاری واقعی و مهمی هستند که در بازار وجود دارند و شرکت‌ها باید آنها را شناسایی کنند.

۲- ارزش‌هایی که مشتریان به دست می‌آورند. راه‌حل‌هایی هستند که شرکت‌ها برای پاسخگویی به نیازها و مسائل مشتریان ارائه می‌دهند و به صورت محصولات و خدمات جدید به بازار معرفی می‌کنند.

۳- ارزش‌هایی که مشتریان می‌بینند. واکنش مشتریان نسبت به راه‌حل‌های پیشنهادی شرکت‌ها برای نیازها و مسایل‌شان و نظر آنها درباره میزان تحقق خواسته‌ها و توقعاتشان.

۴- ارزش‌هایی که مشتریان پیشنهاد می‌دهند. آن چیزهایی را شامل می‌شود که مشتریان حاضرند برای داشتن آنها دست به جیب شوند و پول بپردازند.

۵ – ارزش‌هایی که مشتریان می‌پردازند. درآمدی است که شرکت‌ها در نهایت نصیب خود می‌کنند.

به هر حال، آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد، دقیقا همان چیزی نیست که مشتریان و شرکت‌ها می‌خواهند. و آنچه که مشتریان در نهایت دریافت می‌کنند لزوما تمام آن چیزی نیست که در ابتدا انتظارش را داشتند. شرکت‌ها هم به تمام خواسته‌ها و درآمد مورد انتظارشان هم دست نخواهند یافت. بنابراین هر دو طرف باید در جریان سفر ارزش مشتری، خود را تعدیل کنند. دلیل این امر در وجود چهار چالش مهم و غیرقابل ‌انکار در رابطه بین مشتریان و کسب و کارها نهفته است.

۱- چالش تشخیص دقیق مسائل و نیازهای مشتری

نیازها و خواسته‌های مشتریان دقیقا برای شرکت‌ها روشن و مشخص نیست. این امر ناشی از تغییرات پی‌درپی و بسیار سریع در انتظارات و سلایق مشتریان بوده و برای مقابله با آن باید بر دامنه و سرعت اجرای پروژه‌های تحقیقاتی و نقش‌آفرینی بخش تحقیق ‌و توسعه و خدمات مشتریان افزود. در واقع، رهبران کسب و کارها باید بدانند که حتی بهترین و ناب‌ترین نوآوری‌ها هم در صورت تناسب نداشتن با نیازها و خواسته‌های مشتریان راه به جایی نخواهند برد. تنها نوآوری‌هایی مورد توجه مشتریان قرار می‌گیرند که منطبق با نیازها و خواسته‌های کنونی آنها باشند.

۲- چالش آموزش به مشتریان

بعضی از نوآوری‌هایی که توسط شرکت‌ها ارائه شده و منطبق با خواسته و نیازهای مشتریان بوده نیز با استقبال سرد بازارها مواجه شده است. دلیل ساده آن این است که درک و شناخت مشتریان نسبت به قابلیت‌ها و کارکردهای محصولات نوآورانه به‌اندازه کافی نیست. در واقع مشتریان نمی‌دانستند که محصول جدید معرفی‌شده قرار است کدام نیازها و خواسته‌های آنها را برآورده سازد. به عبارت بهتر، در اینجا طرف دوم معادله رابطه بین شرکت‌ها و مشتریان، همچنان در وضعیت مبهم و مجهول قرار دارد؛ به این صورت که برای مشتریان روشن نشده که یک شرکت در پاسخ به کدام نیاز و خواسته او یک محصول نوآورانه را راهی بازارهای مصرف کرده است. بنابراین لازم است در زمان برنامه‌ریزی برای تولید محصولات نوآورانه در زمینه اطلاع‌رسانی و ارائه آموزش به مشتریان در خصوص آن محصولات نیز تصمیم‌گیری شود.

۳- چالش همسوسازی و همراه‌سازی مشتریان

گاهی اوقات دیده شده که شرکت‌ها به‌درستی نیازها و خواسته‌های مشتریان را شناسایی کرده و محصولاتی متناسب با آن را طراحی و عرضه کرده‌اند. آنها آموزش‌ها و اطلاع‌رسانی‌های لازم را در این ‌خصوص نیز انجام داده‌اند، اما باز هم به مانع برخورده‌اند و با مشتریانی روبه‌رو شده‌اند که در برابر پول خرج‌ کردن و خرید آن محصول نوآورانه مقاومت می‌کنند. این واکنش منفی مشتریان در قبال محصولات نوآورانه، ریشه در عوامل مختلفی همچون محدودیت‌های مالی و درآمدی مشتریان، مردد بودن مشتریان برای استفاده یا عدم استفاده از محصول جدید و یا عدم اطمینان از کارآمدی و خوب کار کردن محصول مورد نظر دارد. برای مقابله با این چالش، باید در راستای اطمینان‌بخشی به مشتریان گام‌های بیشتری برداشت و از روش‌هایی مانند ضمانت بازگشت کالا طی یک دوره زمانی مشخص، گارانتی تعویض و ارائه خدمات ممتاز پس از فروش استفاده کرد تا در نتیجه مصرف‌کنندگان از تردید و ابهام خارج شده و تصمیمشان برای خرید را نهایی کنند.

۴- چالش قیمت‌گذاری محصولات نوآورانه

بعضی مدیران شرکت‌های ارائه‌دهنده محصولات نوآورانه در زمان پیشنهاد قیمت برای محصولات برآمده از فرآیند نوآوری، دچار اشتباه محاسباتی می‌شوند. آنها فکر می‌کنند مشتریان حاضرند برای محصول جدیدی که منطبق با نیازها و خواسته‌هایشان است و اطلاع‌رسانی خوبی درباره آن انجام شده هر مبلغی را بپردازند. اما واقعیت این‌طور نیست و دست‌ به ‌جیب شدن مشتریان به‌خاطر محصولات جدید ناشناخته به این آسانی و سرعت اتفاق نمی‌افتد. لازم است شرکت‌ها در زمینه قیمت‌گذاری و همچنین شرایط پرداخت قیمت محصولات نوآورانه کاملا انعطاف‌پذیر و تنوع‌طلب باشند و از تحمیل قیمت‌ها و شرایط سخت‌گیرانه پرداخت به مشتریان خودداری کنند. آنها باید به یاد داشته باشند که رابطه ایجادشده بین مشتریان و محصولات جدید و نوآورانه رابطه‌ای شکننده و حساس است و باید به شکلی منعطف و نسبی‌ در این ‌رابطه تغییر ایجاد کرد.

منبع: دنیای اقتصاد

گمرک جمهوری اسلامی ایران در بخشنامه‌ای جدید، با هدف جبران کمبود نقدینگی واحدهای تولیدی و واردکنندگان، پذیرش ضمانت‌نامه بانکی بابت مالیات ارزش افزوده کالاهای وارداتی را برای مدت ۹۰ روز ابلاغ کرد؛ تصمیمی که در پی پیگیری‌های شورای گفت‌وگوی دولت و بخش خصوصی و کمیسیون گمرک اتاق ایران اجرایی شده است.
در اجرای ابلاغیه مراجع ذی‌صلاح، امکان اخذ ضمانت‌نامه بانکی بابت مالیات ارزش افزوده برای تمامی کالاها را به مدت ۹۰ روز ابلاغ کرد. این اقدام در راستای جبران کمبود نقدینگی واحدهای تولیدی و واردکنندگان و با استناد به بند (ت) ماده (۳۸) قانون رفع موانع تولید رقابت‌پذیر و ارتقای نظام مالی کشور و ماده (۶) قانون امور گمرکی انجام شده است. پیش از این نیز شورای عالی امنیت ملی به وزارت امور اقتصادی و دارایی (سازمان امور مالیاتی کشور و گمرک) اجازه داده بود مانند حقوق ورودی، مبالغ مالیات ارزش افزوده و عوارض متعلقه نیز به‌صورت ضمانت‌نامه بانکی دریافت شود.

این موضوع به درخواست کمیسیون گمرک اتاق ایران و شوراهای گفت‌وگوی استانی، در قالب بسته پیشنهادی شورای گفت‌وگوی دولت و بخش خصوصی مطرح و پس از مکاتبات با شورای عالی امنیت ملی و وزارت امور اقتصادی و دارایی، به مرحله اجرا رسید. بر اساس این بخشنامه، تسهیلات یادشده برای کالاهایی که تاکنون وارد گمرکات کشور شده‌اند یا تا پایان شهریور ماه سال جاری وارد خواهند شد، قابل اجرا است و با هدف حمایت از چرخه تولید و کاهش فشار بر سرمایه در گردش بنگاه‌های اقتصادی در نظر گرفته شده است. مطابق ضوابط ابلاغی، کالا باید حداکثر ظرف ۳۰ روز از تاریخ صدور قبض انبار به گمرک اظهار شود.

منبع: دنیای اقتصاد

کارشناسان معتقدند که هوش مصنوعی می‌تواند با شناسایی نیازهای نوظهور بازار کار و تسریع به‌روزرسانی برنامه‌های درسی، آموزش‌های مهارتی را به نیازهای جدید بازار کار نزدیک‌تر کند.

به گزارش ایسنا، همزمان با روز ملی کارآفرینی و آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای، توجه به آینده آموزش‌های مهارتی در شرایطی اهمیت بیشتری پیدا کرده است که هوش مصنوعی و تغییرات سریع بازار کار، نظام‌های آموزش فنی‌وحرفه‌ای را برای به‌روزرسانی سریع‌تر برنامه‌های آموزشی و مدارک مهارتی تحت فشار قرار داده‌اند.

در همین راستا، سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) در گزارشی به بررسی چگونگی تحول آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای با استفاده از هوش مصنوعی پرداخته است. این گزارش بررسی می‌کند که هوش مصنوعی چگونه می‌تواند توسعه برنامه‌های درسی، مدارک آموزشی و استانداردهای شغلی را تغییر دهد.

تغییرات سریع بازار کار که تحت تاثیر دیجیتالی‌ شدن، هوش مصنوعی و گذار به اقتصاد سبز شکل گرفته‌اند، فشار فزاینده‌ای بر نظام‌های آموزش فنی‌وحرفه‌ای وارد کرده‌اند تا برنامه‌های درسی و مدارک مهارتی را با دفعات بیشتر و کارآمدتر تدوین و به‌روزرسانی کنند. اگرچه فرآیندهای توسعه آموزش فنی‌وحرفه‌ای معمولا مستحکم، مشارکتی و مبتنی بر مشارکت گسترده ذی‌نفعان هستند، اغلب به منابع زیادی نیاز دارند و در هماهنگ‌ شدن با سرعت بالای تغییر نیازهای مهارتی با مشکل مواجه می‌شوند.

برنامه‌های درسی و مدارک مهارتی، ستون فقرات آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای را تشکیل می‌دهند و نیازهای بازار کار را به نتایج یادگیری، برنامه‌های آموزشی و گواهینامه‌های مشخص تبدیل می‌کنند. هرگاه این برنامه‌ها و مدارک با تغییرات بازار کار همگام نباشند یا از نیازهای آن فاصله بگیرند، ناهماهنگی میان مهارت‌ها و مدارک آموزشی تداوم پیدا می‌کند و به کمبود نیروی ماهر منجر می‌شود؛ حتی در شرایطی که مدارک همچنان به‌عنوان نشانه‌ای قابل اعتماد از شایستگی افراد شناخته شوند.

در چنین شرایطی، هوش مصنوعی فرصت‌های نوینی برای پاسخ‌گویی بیشتر، کارآمدتر و مبتنی بر شواهد کردن فرآیند توسعه آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای فراهم می‌کند. هوش مصنوعی می‌تواند به شناسایی به‌موقع روندها از میان منابع بزرگ و پیچیده داده، ترسیم و مقایسه شایستگی‌ها در استانداردها، مدارک و برنامه‌های درسی، تسریع فرآیندهای تدوین، بازنگری و اعتبارسنجی فنی و همچنین سامان‌دهی موثرتر دیدگاه‌های متنوع ذی‌نفعان کمک کند.

با این حال، ارزش افزوده استفاده از هوش مصنوعی در توسعه آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای، بیش از آنکه به خود فناوری وابسته باشد، به نحوه ادغام موثر آن در سازوکارهای موجود حکمرانی، تضمین کیفیت و همکاری میان ذی‌نفعان بستگی دارد؛ سازوکارهایی که پایه اعتماد به نظام‌های آموزش فنی‌وحرفه‌ای را تشکیل می‌دهند.

هوش مصنوعی راه‌حل همه مشکلات نیست، اما می‌تواند برخی گلوگاه‌های قدیمی در توسعه آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای را کاهش دهد:

هماهنگ‌کردن منافع ذی‌نفعان: توسعه آموزش فنی‌وحرفه‌ای به مشارکت شرکای اجتماعی، مربیان و نهادهای دولتی نیاز دارد تا ارتباط آموزش با بازار کار، قابلیت اشتغال فراگیران و انطباق با الزامات قانونی تضمین شود. با این حال، همین همکاری می‌تواند چالش‌های هماهنگی و فرآیندهای طولانی مشورت را ایجاد کند و تصمیم‌گیری را به تاخیر بیندازد. هوش مصنوعی می‌تواند با جمع‌بندی منسجم حجم زیادی از دیدگاه‌ها و کاهش موانع مشارکت ذی‌نفعانی که منابع کمتری دارند، از طریق تهیه خلاصه‌های مبتنی بر شواهد، کارایی و فراگیری را افزایش دهد.

مدیریت محدودیت‌های زمانی و منابع: توسعه آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای ممکن است سال‌ها طول بکشد و فرآیندهای طولانی و منابع محدود از مهم‌ترین موانع آن هستند. هوش مصنوعی می‌تواند با پشتیبانی از تدوین محتوا، ابزارهای مقایسه و بررسی‌های خودکار برای اعتبارسنجی و انطباق، بار اداری و تحلیلی را کاهش دهد و به کارشناسان اجازه دهد زمان بیشتری را صرف قضاوت تخصصی و ایجاد اجماع کنند.

تبدیل تغییرات بازار کار با به‌روزرسانی‌های به‌موقع: اطلاعات بازار کار زیاد و به‌صورت لحظه‌ای در دسترس است، اما همچنان پراکنده و تفسیر آن دشوار است. هوش مصنوعی می‌تواند منابع متنوع داده، مانند فرصت‌های شغلی، پیش‌بینی‌های مهارتی و فهرست مدارک مهارتی را با یکدیگر ترکیب کند تا شکاف‌ها و نیازهای نوظهور زودتر شناسایی شوند و به‌روزرسانی‌های به‌موقع و مبتنی بر شواهد، به‌ویژه در بخش‌هایی که با سرعت زیادی تغییر می‌کنند، امکان‌پذیر شود.

موانعی که استفاده موثر از هوش مصنوعی در توسعه آموزش‌های فنی‌وحرفه‌ای را محدود می‌کنند، شامل شکاف در سواد هوش مصنوعی، مهارت‌های دیجیتال و سواد داده، دسترسی نابرابر به ابزارهای امن و متناسب با نیاز، داده‌های پراکنده یا بی‌کیفیت، کمبود راهنمایی و حمایت نهادی متناسب با آموزش فنی‌وحرفه‌ای و محدودیت منابع است؛ مشکلاتی که به‌ویژه برای مراکز آموزشی و صنایع کوچک‌تر جدی‌تر هستند.

خطرهای احتمالی نیز به همان اندازه اهمیت دارند. هوش مصنوعی ممکن است حکمرانی مشارکتی را تضعیف کند؛ به‌ویژه اگر خروجی‌های هوش مصنوعی جایگزین گفت‌وگو با ذی‌نفعان شوند. همچنین اگر مسوولیت تصمیم‌هایی که با کمک هوش مصنوعی گرفته می‌شوند به‌روشنی مشخص نباشد، ممکن است پاسخ‌گویی و شفافیت خدشه‌دار شود. اتکای بیش از حد به خروجی‌های هوش مصنوعی که اعتبارسنجی نشده یا سوگیرانه هستند نیز می‌تواند نگرانی‌هایی درباره کیفیت ایجاد کند.

وب‌سایت سازمان همکاری و توسعه اقتصادی گزارش کرد، حفاظت از داده‌ها و امنیت آنها نیز هنگام کار با اطلاعات حساس، منتشر نشده یا دارای حساسیت تجاری، اهمیت ویژه‌ای دارد. بنابراین، چالش‌های استفاده از هوش مصنوعی در آموزش فنی‌وحرفه‌ای صرفا فنی نیستند، بلکه جنبه نهادی نیز دارند و به طراحی دقیق، حکمرانی مناسب و نظارت مستمر نیازمند هستند.

منبع: ایسنا

در بسیاری از سازمان‌ها، هنوز هم برند با لوگو، شعار، تبلیغات و کمپین‌های بازاریابی یکی گرفته می‌شود. این برداشت، هرچند رایج است، اما درکی سطحی و تقلیل‌گرایانه از مفهومی است که امروز به یکی از بنیادی‌ترین ارکان حیات سازمانی تبدیل شده است. برند نه صرفا ابزار بازاریابی، بلکه نوعی نظام اجتماعی است؛ سازوکاری برای تولید معنا، تثبیت اعتماد، هماهنگ‌سازی کنش‌ها و تبدیل وعده به تجربه واقعی.

از همین‌جا باید بر یک سوءتفاهم مهم دست گذاشت که جایگاه «مدیر برند» اساسا برای مدیریت ارتباطات بازاریابی ایجاد نشده است. مدیر برند، در معنای دقیق کلمه، مسوول هماهنگ‌ کردن کل سازمان حول یک وعده معنادار و قابل‌اعتماد است.

او باید مطمئن شود آنچه شرکت به بازار وعده می‌دهد، در محصول، خدمات، رفتار کارکنان، قیمت‌گذاری، توزیع و تجربه مشتری نیز محقق می‌شود. اما وقتی برند به اقدامات بازاریابی تقلیل پیدا می‌کند، مدیر برند نیز از یک نقش راهبردی و بین‌بخشی به یک مجری ارتباطات فروکاسته می‌شود. نتیجه این وضعیت روشن است، شکاف میان وعده و عمل، از دست رفتن انسجام سازمانی و فرسایش تدریجی اعتماد مشتری.

برای فهم بهتر موضوع، باید از تعریف‌های محدود بازاریابی عبور کنیم. برند را می‌توان نظمی پایدار از معنا و انتظار دانست که میان سازمان، کارکنان، مشتریان، شرکا و افکار عمومی شکل می‌گیرد و رفتار آنان را حول یک وعده هماهنگ می‌کند. به این معنا، برند فقط در ذهن مشتری وجود ندارد، بلکه در شبکه‌ای از روابط اجتماعی، نهادی و سازمانی شکل می‌گیرد. کارکنان، رسانه‌ها، سرمایه‌گذاران، توزیع‌کنندگان و حتی منتقدان نیز در ساخت آن سهیم‌اند. برند فقط تصویر نیست؛ «انتظار» است. وقتی نام یک برند شنیده می‌شود، مخاطب پیشاپیش انتظار نوعی کیفیت، لحن، رفتار، اخلاق یا سبک مواجهه را دارد. از این رو، برند صرفا وعده نیست؛ تعهد است. هر وعده‌ای که در سطح عمومی تکرار شود، نوعی الزام اجتماعی ایجاد می‌کند. سازمانی که از شفافیت، کیفیت یا احترام سخن می‌گوید، ناگزیر باید در عمل نیز پاسخ‌گوی همان ادعا باشد. به همین دلیل است که برند با مفاهیمی مانند اعتماد، مسوولیت‌پذیری و ثبات هویت پیوند می‌خورد.

رویکردهای کلاسیک بازاریابی، هرچند در تحلیل رفتار مصرف‌کننده مفیدند، اما برای فهم کامل برند کافی نیستند.

این رویکردها معمولا برند را مجموعه‌ای از تداعی‌های ذهنی یا ابزاری برای تمایز رقابتی می‌دانند. حال آن‌که برند فقط بر انتخاب مشتری اثر نمی‌گذارد؛ مشروعیت می‌سازد، منزلت ایجاد می‌کند، مرجعیت فرهنگی می‌آفریند و حتی در درون سازمان، توازن قدرت را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. از این‌رو، برای فهم جایگاه واقعی برند، باید به نظریه‌های اجتماعی و فلسفی نیز رجوع کرد. از منظر جامعه‌شناسی، برند را می‌توان به‌مثابه یک «واقعیت اجتماعی» فهمید. همان‌گونه که امیل دورکیم درباره هنجارها و نهادها می‌گفت، برند نیز چیزی فراتر از ترجیحات فردی است. وقتی برندی در طول زمان با کیفیت، احترام یا نوآوری شناخته می‌شود، این معناها به انتظاراتی اجتماعی تبدیل می‌شوند که رفتار کارکنان، مشتریان و شرکا را تنظیم می‌کنند. اما این تنها یک وجه ماجراست.

ماکس وبر به ما یادآوری می‌کند که دنیای مدرن بر پایه عقلانی‌سازی و پیش‌بینی‌پذیری بنا شده است. در چنین جهانی، برند راهی برای کاهش عدم‌قطعیت است. مشتری نمی‌تواند هر بار از صفر درباره یک محصول یا شرکت قضاوت کند؛ برند برای او نوعی میان‌بر اعتماد و مشروعیت است. درون سازمان نیز برند می‌تواند معیاری برای تصمیم‌گیری باشد، اگر هویت برند بر سادگی، کیفیت یا نوآوری استوار است، آنگاه بسیاری از تصمیم‌ها باید در نسبت با همین اصول سنجیده شوند. از سوی دیگر، خوانش فوکویی از برند نشان می‌دهد که برندها فقط کالا نمی‌فروشند؛ آنها سبک زندگی، هنجارهای زیبایی، الگوهای موفقیت و حتی شیوه‌های احساس‌ کردن را نیز ترویج می‌کنند. برندها به ما می‌گویند چه چیزی مطلوب، به‌روز، حرفه‌ای یا اصیل است.

 در درون سازمان نیز همین منطق عمل می‌کند و برند، زبان، لحن، رفتار و هیجانات مجاز را تنظیم می‌کند. در عصر شبکه‌های اجتماعی، این وجه از برند بیش از همیشه اهمیت یافته است. با این همه، شاید نیرومندترین چارچوب برای فهم برند، اندیشه «پیر بوردیو» باشد. بوردیو این امکان را فراهم می‌کند که برند را نه صرفا یک نشانه، بلکه نوعی «سرمایه نمادین» ببینیم. برند موفق، معنایی انباشته‌شده است که به مزیت اقتصادی تبدیل می‌شود، اعتماد می‌آفریند، وفاداری ایجاد می‌کند، قیمت بالاتر را توجیه می‌کند و قدرت چانه‌زنی سازمان را افزایش می‌دهد. به زبان ساده، برند فقط معنا نیست؛ معنایی است که به قدرت و منفعت تبدیل می‌شود. بوردیو همچنین نشان می‌دهد که برند در «میدان» ساخته می‌شود؛ در فضایی از رقابت، منزلت، کشمکش و تمایز. ارزش برند فقط از کیفیت فنی محصول ناشی نمی‌شود، بلکه از جایگاه آن در میدان اجتماعی و فرهنگی پدید می‌آید. لوکس بودن، صرفا کیفیت نیست؛ موقعیت در میدان منزلت است. اصالت، فقط تاریخ نیست؛ به‌رسمیت ‌شناخته ‌شدن در یک فضای فرهنگی است. اعتماد نیز فقط نتیجه عملکرد نیست، بلکه حاصل انباشت مشروعیت در طول زمان است.

این نگاه به ما کمک می‌کند یک مساله مهم سازمانی را نیز بهتر بفهمیم: چرا جایگاه مدیر برند در بسیاری از شرکت‌ها تضعیف می‌شود؟ پاسخ این است که در میدان قدرت سازمانی، سرمایه نمادین معمولا کمتر از سرمایه اقتصادی یا عملیاتی به چشم می‌آید. مدیر مالی می‌تواند سود را نشان دهد، مدیر فروش عدد فروش را و مدیر عملیات بهره‌وری را. اما مدیر برند از چیزی محافظت می‌کند که در کوتاه‌مدت کمتر دیده می‌شود، اعتبار، اعتماد و تمایز. اگر مدیرعامل این سرمایه را درک نکند و برند را فقط تبلیغات ببیند، جایگاه مدیر برند نیز ناگزیر به حاشیه رانده می‌شود.

امروز، با ورود پلتفرم‌ها، داده‌ها و هوش مصنوعی، مساله برند وارد مرحله‌ای تازه شده است. برند دیگر فقط از خلال پیام‌های تبلیغاتی ساخته نمی‌شود، بلکه در تعامل میان انسان‌ها، الگوریتم‌ها، چت‌بات‌ها، موتورهای پیشنهادگر، رابط‌های دیجیتال و سیستم‌های خودکار شکل می‌گیرد. در این جهان، برند آن چیزی نیست که سازمان می‌گوید، بلکه آن چیزی است که سیستم در عمل انجام می‌دهد و کاربران تجربه می‌کنند. این تحول، نقش مدیر برند را نیز دگرگون کرده است. او دیگر فقط مسوول پیام نیست؛ باید باید معمار تجربه انسانی- ماشینی باشد. باید بپرسد که چت‌بات شرکت با چه لحنی پاسخ می‌دهد؟ قیمت‌گذاری پویا با عدالت برند سازگار است یا نه؟ استفاده از داده‌ها اعتماد می‌آورد یا سوءظن؟ اتوماسیون خدمات، حس احترام ایجاد می‌کند یا بی‌اعتنایی؟ در عصر هوش مصنوعی، کمیاب‌ترین سرمایه دیگر توجه نیست؛ اعتماد است و برند، سازوکاری برای تولید و حفاظت از همین اعتماد است.

از این منظر، مدیریت برند باید از حاشیه بازاریابی به مرکز تفکر راهبردی سازمان منتقل شود. برند، نظم نمادین سازمان است. سرمایه اجتماعی آن است؛ پروتکل کاهش پیچیدگی درون‌سازمانی است و در جهان امروز، نهادی اجتماعی-فنی برای تولید اعتماد. اگر برند را فقط تبلیغات ببینیم، نه برند را فهمیده‌ایم و نه سازمان را. برند در قرن بیست‌ویکم دیگر صرفا نام، نشان یا شعار نیست. برند، نظامی برای هماهنگ‌سازی وعده، عمل، معنا، اعتماد و فناوری است. دقیقا به همین دلیل، جایگاه آن باید در متن راهبرد، فرهنگ و اخلاق سازمان بازتعریف شود، نه در حاشیه‌ای رنگارنگ به نام تبلیغات.

منبع: دنیای اقتصاد

امروز که اقتصاد ایران بیش از هر زمان دیگری نیازمند تاب‌آوری و جهش است، صنعت به عنوان پیشران اصلی توسعه، نقش حیاتی‌تری بر عهده دارد. نگاه ما در سیاستگذاری‌های صنعتی، نگاهی جامع، مساله‌محور و آینده‌نگر است؛ نگاهی که در آن نوسازی، بهره‌وری و توسعه زنجیره‌های ارزش، نه یک انتخاب، که ضرورتی گریزناپذیر برای بقا و رقابت در بازارهای جهانی است.

از بازسازی تا رقابت‌پذیری صنعتی

تجربه صنعتی ایران نشان می‌دهد که توسعه صرفا با ساخت کارخانه و افزایش ظرفیت فیزیکی به نتیجه نمی‌رسد؛ بلکه به نهادسازی پایدار، حکمرانی حرفه‌ای و تفکیک درست نقش‌ها نیاز دارد. ماموریت نهاد‌های دولتی دیگر فقط احداث کارخانه نیست؛ طراحی مدل‌های توسعه، گشودن گره‌های پیچیده صنعتی و هدایت صنعت کشور به سمت ارزش‌افزوده بالاتر است. بارها در بازدیدهای میدانی و گفت‌وگو با تولیدکنندگان به این حقیقت رسیده‌‌ایم که برای عبور از گلوگاه‌های اقتصادی، نمی‌توان به ابزارهای کلاسیک مدیریتی بسنده کرد. نهاد‌ها زمانی نقش واقعی خود را ایفا می‌کنند که از بنگاه‌داری مستقیم فاصله بگیرد و به عنوان تسهیل‌گر تحول صنعتی عمل کند. جایگاه نهاد‌ها در سپهر اقتصاد ملی، جایگاه کاتالیزوری است که باید مسیر سخت تحول صنعتی را برای بخش خصوصی هموار سازد.

از بازسازی زیرساخت‌ها تا نوسازی هوشمندانه

ما در سال‌های پس از جنگ، تجربیات گران‌بهایی از بازسازی زیرساخت‌ها اندوختیم. اولویت نخست، بازسازی بود؛ دوره‌ای که زیربناهای صنعتی کشور متولد یا بازسازی شدند و ظرفیت‌های بنیادین تولید شکل گرفت. اما امروز، در دنیای رقابت فناورانه، ماموریت ما از بازسازیِ صرف به نوسازی و بهسازی هوشمندانه تغییر یافته است.

نوسازی، یک اقدام واکنشی برای فرار از فرسودگی نیست، بلکه ارتقای تکنولوژی، اصلاح ساختار مدیریتی و بازمهندسی فرآیندهاست. در ماه‌های اخیر، اقداماتی برای احیای واحدهای راکد و نیمه‌فعال دقیقا در همین راستا بوده است. اما تجربه صنعتی شدن ایران نشان می‌دهد که بازسازی واحدها اگر به نهادسازی، انتقال دانش و اصلاح قواعد بازی منجر نشود، فقط به احیای موقت منجر می‌شود.

حلقه گمشده بهینه‌سازی انرژی

این زنجیره بدون بهینه‌سازی انرژی ناقص می‌ماند. امروز ناترازی انرژی یکی از بزرگ‌ترین تهدیدها برای رقابت‌پذیری صنعت ماست. بنابراین بهینه‌سازی انرژی را به عنوان یک پیوست الزامی در تمامی پروژه‌های توسعه‌ای گنجانده‌ایم. هر پروژه‌ای که تعریف می‌شود، پیوستی از بهره‌وری انرژی دارد؛ چرا که در دنیای جدید، صنعتی که نتواند انرژی را مدیریت کند، به سرعت از گردونه رقابت خارج می‌شود. چه در نوسازی ناوگان حمل‌ونقل و چه در خطوط تولیدی که احیا می‌کنیم، هدف غایی کاهش هزینه‌های پنهان تولید از طریق بهینه‌سازی است.

تغییر نقش از بنگاه‌داری به راهبری توسعه

یکی از مهم‌ترین نکات در بازآفرینی ایدرو، تغییر نقش از بنگاه‌داری صرف به راهبری توسعه است. سازمان‌ها باید بتوانند علاوه برمیدان‌داری نوسازی صنعتی، نقش تسهیل‌گری، اجرای طرح‌های بزرگ و ملی و از همه مهم‌تر، سیاستگذاری صنعتی کشور را ایفا کند. این تغییر رویکرد، سازمان‌ها را از نهادی اجرایی صرف به یک نهاد راهبردی در توسعه صنعتی ایران تبدیل می‌کند.

سخن پایانی

باید به این حقیقت بازگردیم که توسعه صنعتی کشور بدون نهادهای قدرتمند، هوشمند و آینده‌نگر ممکن نیست. نها‌دهایی که در حافظه صنعتی ایران ریشه دارند و ایفاگر نقشی تعیین‌کننده در آینده صنعتی کشور خواهند بود.

*فرشاد مقیمی- معاون وزیر صمت و رئیس هیات عامل ایدرو

منبع: دنیای اقتصاد

چهارمین رویداد تجلیل از واحدهای برتر شهر صنعتی رشت با رویکرد فناورانه با موضوع انرژی های تجدیدپذیر و بهینه سازی مصرف انرژی صبح امروز ۳۱ تیرماه، با همت مرکز آموزش بازرگانی گیلان و گروه دانش بنیان کاشف و با همکاری اداره کل استاندارد، پارک علم و فناوری، شرکت توزیع برق و شرکت گاز استان گیلان، با حضور مدیران و نمایندگان واحدهای تولیدی و فناور، در سالن همایش شرکت آرانوش (ایستک) در شهر صنعتی رشت برگزار شد.

همچنین این رویداد با حمایت شرکتهای پاک پارس پرند، شعله صنعت، پارس فراهوش آژمان، پویندگان بنیان کیفیت پاسارگاد، توسعه پلاسما درمان خزر، گیلا سیستم، پگاه گیلان و کانون تبلیغات الف برگزار گردید.

آنچه در ادامه ملاحظه می فرمایید، گزارش تصویری این رویداد با شکوه می باشد.